علم یک سو فتاده بی علمدار – خدایا چشم ساقی را نگهدار؛
این روزها همه اهل محل و فامیل دائما” با او در تماس بودند؛ هر روز که به اول محرم نزدیک میشد؛ سرش شلوغتر میشد. این دوران برای خودش کیا بیائی داشت؛ به فکر این حرفها نبود؛ خودش برای خودش مدیری شده بود لایق و سرپرستی میکرد؛ به هر کسی که برای کمک میآمد درخواست کاری میداد؛ با یکی میرفت بیدق و پارچه سیاه نوشته شده جدید میگرفت. خودش هم میرفت مبادا پول زیادی خرج شود! معتقد بود برای نذر و خیرات پول زیاد دادن هنر نیست. کار بایستی مرتب و منظم و ارزان تمام میشد تا بقیه پولها صرف مخارج خیرات و مبرات بشود.
همینطور که کار میکرد رادیو را هم میگرفت و یکریز به نوحه و مداحی ها گوش میکرد. باز این چه شورش است که در خلق عالم است….. باخودش حساب و کتاب میکرد: اگر داربست بالای حیاط بزنند خوب است رویش هم برزنت مشکی بکشند؛ مردم که میآیند یکهو بادی – بارانی نشود خیس شوند و مراسم ختم به خیر نشود.
از توی زیرزمین مجمه های بزرگ مسی (سینی مسی های گرد و بزرگ) را برای آوردن خنچه های خیراتی های مردم در میآوردند و حسابی توی حیاط میشستند و برق میانداختند. یادش آمد باید حتما امسال پارچه سبز زیادتر بگیرد تا وقتی دعا خوانده شد برای هر کسی که نیتی؛ مریضی؛ بیماری دارد و میخواهد به نیت سلامتی و شفا ببرد؛ کم نیاورد.
چند سالی بود حاج خانم اعظم سادات؛ خواندن دعاها را به عهده گرفته بود؛ آنقدر با سوز دل میخواند و دعا میکرد که جگرت را میسوزاند. علی الخصوص “حدیث کساء “را که نگو و نپرس. حاج خانم کـم طرفدار نداشت؛ اما آن شب بخصوص همه روضه ها و سفره ها را جواب میکرد؛ میگفت: دعا خواندن این شب توی محله خودم صوابش خیلی بیشتره؛ خودم هم نذر کردم تا روزی که این خانه پرچم سبز بالاش بخوره من یکم محرم اینجا دعا میخونم؛. و میخواند “حدیث کساء” “آل یاسین” و “دعای توسل” را که دل سنگ را آب میکرد.
چهــل سیـــد مشخص شدند؛ پارچه های سبز بریده شد؛ به نیت شفای تن بیمار “حناها” را کیسه کیسه کردند و با روبان سبز درش را بستند “حناهای سبز با کیسه هایی با روبانهای زیبای سبز” و نقل و شوکولاتهای خیراتی و نذری را هم بسته بندی کرده بودند. این چند روز زنهای محل و دوستان و فامیل جمعشان جمع بود و تا ۵ و ۶ عصر توی این هوای سرد؛ همه مشغول به کار بودند. جوانترها هم بعد از ظهر ها از دبیرستان و دانشگاه و اداره پیدایشان میشد؛ با حال و هوای نیتهای خودشان؛ مشکی پوشیده بودند جوان و پر انرژی و سرحال؛ هر غمیهم داشتند؛ با جوانی خودشان روح دیگری به کار میدادند. کار میکردند و به مراسم حال و هوای جدیدی میدادند همین ها تا وقتی بچه تر بودند کنار حیاط شیطنت میکردند و الان خودشان را کسی میدیدند و همراه و هم پا میشدند.
اما جانی میگرفت وقتی هر یک مجمه را پر میکردند از این بسته بندیهای زیبــا: نقل و آب نبات و شوکولات و حنـا و پارچه های سبز روی مجمه های سبز پوشیده. صلواتی و دعائی و یکی یکی آنها را میبردند در انباری و سر آخر هم رویشان بیدق سبز یا سیاه میکشیدند تا روز مراسم. به نیـت شهادت حضرت قاسم در سیزده سالگی؛ عروس و دامادی تزئین میکردند و سفره عقدی میانداختند و با چیدن سیزده خنچه مراسم باشکوهی برای پسر امام حسن مجتبی (برادرزاده امام حسین) به راه میانداخت که بیا و ببین.
سیزده مجمه؛ به نیت سیزده سالگی حضرت قاسم. پیش خودش گفت: سیزده ساله؛ قاسم سیزده ساله.
توی حیاط سوز سرد و بدی میآمد؛ انگار دستها را زیر شیر آب با اره میبریدند؛ اما او داشت عرق میریخت؛ از بس بگذار و بردار کرده بود. تازه برای مهمانهای دست به کار هم؛هر روز ناهاری رو به راه میکرد؛ هر چند ساده اما زیـاد.
مادر پیرش را که عشق این مراسم را داشت از شب قبل به منزل خودش آورده بود؛ اذان ظهر تمام شده بود؛ نگاهی به پنجره اطاق انداخت؛ مــادر را همانطور نشسته سر سجاده نمــاز دید. باید نماز میخواند؛ همانجا زیر شیر آب سرد وضـــو گرفت. به خودش گفت: این روزها نماز صفای دیگه ای داره؛ مثل ماه رمضون.
نماز ظهر را خواند؛ سرش را روی سجده گذاشت؛ دوست داشت گهگاهی اینجوری صلوات بفرستد؛ حس نزدیکی میکرد با خدا؛ اینجوری صلواتها بیشتر بهش میچسبید. خسته بود؛ گرمای اطاق و پوشش چادر؛ رخوت عجیبی به وجودش میداد!
یک لحظه خودش را دیــد در شش – هفت سالگی؛ دست در دست مــادر؛ در کوچــه پس کوچه های کودکــی. میرفتند سینه زنی و دسته های میدان بهارستـــان را ببینند. خواهر های بزرگتر گفته بودند برو ببین بیا برایمان تعریف کن.. مادر گفته بود: دستم را ول نکن سفت بگیر یک کاری دستمون ندی!. مادر با یک دست چادرش را سفت چسبیده بود و با یک دست دیگه اش دست اورا. مادر؛ چادر او را با گره زدن زیر گلو و سنجاقهائی که به سرش زده بود محکم کرده بود؛ بهش یاد داده بود با دست دیگرش دو طرف چادر را جلوی خودش جمع کند. خیابان شلوغ بود همه آدم بزرگها همدیگر را فشار میدادند؛ از زیر دست و پای آدمها صدای دسته را میشنید؛ شلوغ و غظیم و قوی؛ صدای سنچها با صدای زنجیرهائی که همزمان به شانه ها میخورد.
مادر بیخ یک کوچه سر خیابان بهارستان ایستاد و به دسته نگاه میکرد. اما او فقط پا میدید و چادرهای سیاه؛ پاها ی مشکی پوش؛ دست مادر را تکان تکان داد و فریاد زد: من هیچی نمیبینم؛ قـدم نمیرسه.. گریه اش گرفته بود. مادر نشنید؛ دست کوچکش ذوق ذوق میکرد؛ از بس که مادر سفت فشار میداد. دست مادر را تکان تکان داد با گریه گفت: مامان؛ مامان؛ منو بقل کن.
مادر سرش را انداخت پائین به او نگاه کرد صورتش غرق اشک بود. چادر را به دندان داد و با یک حرکت اورا بقل کرد؛ ناگهان دنیا روشن شد؛ بارنگهای زیبا؛ سبز و طلائی و سیاه؛ تمامی بیدقها؛ پرچمها ؛ الم – کوتلها؛ جلوی چشمش شروع کردند به برق زدن. پرچمها در باد تکان میخوردند. چه زنده بودند این پرچمها. با ذوق دست انداخت گردن مادر و صورت شورش را بوسید. مادر با صورت خیس از اشک به او خندید. هر دو محو تماشای دسته و سینه زنی شدند؛ الم های چندین و چند تیغه؛ پشت سر هم در حرکت بودند؛ تا حالا الم های به این بزرگی ندیده بود.
زنجیرزنان از جلو با آوای نوحه خان و صدای سنچها زنجیر میزدند؛ عظیم و با ابهت؛ چشمها همه خیره بود؛ مردها و زنها گریه میکردند.
دو علم بزرگ با تیغه های فراوان پر از دستها و پرنده های طلائی و پرهای سبزو قرمز روبروی هم رسیدند؛ اول آنکه کوچکتر بود با صدای صلواتها و در میان دود اسفند؛ با احتــرام تعظیمیبه دسته مقابل کرد. مانند طاووسی که سر خـــم کند. و در مقابل علم بزرگتر با شکوه تمام و با صدای صلواتهای بلندتر جواب تعظیم و احترام را داد و وقتی خم و راست میشد صدای برخورد آویزهای فلزی جلنگ جلنگ کنان ابهتش را چند برابر میکرد. دود اسفند مانند رویا و خیال این صحنه را نقاشی میکرد….صدای زنجیرها و همخوانی سینه زنها……:
تشنه لب کربلا حسین جان؛
حسین سالار زینب – حسین سالار زینب؛
علم یک سو فتاده بی علمدار – خدایا چشم ساقی را نگهدار؛
…… دود اسفندها؛ صدای سنچها ؛
مادرش را محکم تر بقل کرد؛ او را بوسید. شوری اشک مادر هنوز زیر لبش بود….
از روی سجاده نماز بلندشد؛ احساس ترو تازگی و جوانی میکرد؛ احساس کودکی؛ چشمش به مادر افتاد که با همان چادر نماز گوشه اطاق دراز کشیده بود و نگاهش میکرد. به مادر لبخند زد. مادر جواب لبخند را با “قبول باشه” و “التماس دعا” گفتن داد و خندید. همانطور چـادر به سر؛ سجاده را جمع کرد و به طرف مادر رفت؛ خــم شد و محکم صورت مادر را بوسیـــد و گفت: محتاجم به دعات. مادر خندید و گفت: صورتت شوره مادر. باز سر سجاده گریه کردی؟ هر دو خندیدند. به چشمهای مادرنگاه کرد؛ وقتی میخندید هنوز هم چشمانش مثل آن روز سینه زنی برق میزد.
چهل سید اول وقت رسیدند؛ از صبح سحر مثل بقیه که آماده بودند؛ همگی به انداختن قالی و جارو زدن و انداختن سفره سبز و چیدن آئینه شمعدان ؛ مشغول شدند. “سفره عروسی حضرت قاسم” ساده و دلنشین بود؛ چه کسانی که امروز برای گرفتن حاجت چشم به این سفره و گوش به دعا میشدند.